بی عشق زندگی هرگز


به نام آنکه تنهایی تنها برآزنده اوست
خدایا
من نمی دانم چرا باید بترسم از تو که خوبی
میان این همه گریه تو دایم پیش من بودی
خدایا
قلب من را خانه ی خود کن
اگر باشی دلم قرص است
نمی ترسم
نمی لرزم
نمی گریم
خدایا
دوستت دارم
تورا نمی دانم
که آیا دوستم داری؟!
![]()
سلام
دوستانی که دارید این وبلاگ از تنهایی های منو نگاه می کنید
خیلی ها وقتی به وبلاگ من نگاه میکنن میگن که حتما خدای نکرده این دختر تنها عاشقه
از نوشته هام اینو حس میکنید که من خیلی تنهام
از خیلی وقت پیش خیلی هاتون پرسیدید که آیا من عاشقم یا نه ؟
باید بگم نه
من عاشق نیستم
درسته همیشه از تنهایی هام گفتم اما
دیگه نمیخوام از تنهایی بگم
من کاملا امیدوارم به زندگی
شما هم باید امیدوار باشید
بی خیال زندگی
بی خیال مشکلات
بی خیال بابا!
اگه مشکل نباشه هیچکسی واسه زندگیش نمی جنگه
مشکلو اگه میم اش رو برداریم به شیرینی شکلات میشه رسید
منم مشکلات زیاد دارم
اما ...!
بگذریم من تا حالا عاشق نشدم
باید از همه ی شمایی که واسه وب من نظر میذارید تشکر کنم ممنونم
اما
یه معذرت خواهی هم به شما بدهکارم
به خاطر اینکه خیلی وقته که من وقت نمیکنم
واستون نظر بذارم اما همیشه میام و بهتون سر میزنم
باور کنید درسام خیلی زیاده ! امیدوارم منو ببخشید شرمندتونم
التماس دعا
قربان شما!
نیلوفر مرداب
بدرود![]()

تنهایی آدمها عمق یک دریاست
اما برای پر کردنش
یک لیوان محبت کافیست
فراتر از تنهایی
در پس تنهایی من
, تنهایی دورتر و دست نیافتنی تری وجود دارد .
كسی كه ساكن آنجاست
, تنهایی مرا بس پر ازدحام می پندارد
؛ و سكوت مرا لبریز از فریاد و غوغا می بیند .
و من , كه هنوز نا آرام وسرگردانم
, چگونه به آن تنهایی مطلق توانم رسید ؟
نغمه های آن دیار , در گوشم طنین افكن است
و سایه ی تاریك آن
راه را از برابر دیدگانم پنهان میكند .
پس چگونه به سوی آن تنهایی آسمانی راه برم ؟
در پس این دره ها وبلندی ها ,
جنگل عشق و شیدایی است .
كسی كه ساكن آنجاست ,
خاموشی مرا تندبادی سهمگین می شمارد
, و دلدادگان آن دیار ,
شیفتگی مرا فریبی بیش نمی دانند .
من كه هنوز نا آرام و سرگردانم ,
چگونه بدان جنگل مقدس خواهم رسید ؟
من كه هنوز طعم خون در دهان دارم
, چگونه آن تنهایی روحانی را درك توانم كرد ؟
من در پس این خویشتن در بند ,
خویشتنی آزاده دارم ,
كه در نظر او , رؤیاهایم " نبردی در تاریكی " است .
من كه نوباوه ای خوار و زبونم
, چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد كنم ؟
آری ,
پیش از قربانی كردن تمامی خویشتن های در بند خود ,
یا پیش از آن كه تمامی مردمان ,
آزاده و رها گردند ،
من چگونه خویشتن آزاده ی خویش را بنیاد توانم كرد ؟
آری ,
چگونه برگ هایم به نوازش باد ,
ترانه ی پر كشیدن توانند سرود ,
بی آنكه ریشه هایم در ژرفای تاریكی زمین ,
فرو روند ؟
و چگونه عقاب جانم
در برابر خورشید بال و پر تواند گشود ,
اگر لانه ای را كه به عرق جبین بنا نهاده ,
برای جوجه ها بر جای ننهد ؟
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید:
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟
اما افسوس که هیچ کس نبود ...
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره ...
آری با تو هستم ...!
با تویی که از کنارم گذشتی...
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!!
رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید
٬ عكس تنهایی خود را در آب٬
آب در حوض نبود.
ماهیان می گفتند:
هیچ تقصیر درختان نیست.
ظهر دم كرده تابستان بود٬
پسر روشن آب٬ لب پاشویه نشست
و عقاب خورشید٬ آمد او را به هوا برد كه برد.
به درك را نبردیم به اكسیژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولی آن نور درشت٬
عكس آن میخك قرمز در آب
كه اگر باد می آمد دل او ٬
پشت چین های تغافل می زد٬
چشم ما بود.
روزنی بود به اقرار بهشت.
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی٬ همت كن
و بگو ماهیها حوضشان بی آب است.
باد می رفت به سروقت چنار
من به سروقت خدا می رفتم.
اشک خدا
ای لنگرتسکین!
ای تکان های دل!
ای آرامش ساحل!
با توام
ای نور!
ای منشور!
ای تمام طیف های آفتابی!
ای کبود ارغوانی!
ای بنفشابی!
با توام ای شور ای دلشورهٔ شیرین!
با توام
ای شادی غمگین!
با توام
ای غم!
غم مبهم!
ای نمیدانم!
هرچه هستی باش!
اما کاش...
نه
جز اینم آرزویی نیست.
هرچه هستی باش!
اما باش!
هر چی هستی باش اما دروغ نگو!
خدايا


اولين كسي كه عاشقش ميشي دلتو ميشكونه و ميره .
دومين كسي رو كه مياي دوست داشته باشي
و از تجربه قبلي استفاده كني دلتو بدتر ميشكنه و ميزاره ميره .
بعدش ديگه هيچ چيز واست مهم نيست
و از اين به بعد ميشي اون آدمي كه هيچ وقت نبودي .
ديگه دوست دارم واست رنگي نداره ..
و اگه يه آدم خوب باهات دوست بشه
تو دلشو ميشكوني كه انتقام خودتو ازش بگيري
و اون ميره با يكي ديگه .....
اينطوريه كه دل همه آدما ميشکنه ....!
دل شکستن هنر نیست سعی کن دل به دست بیاری!
عشق
بهترین چیز رسیدن به نگاهی است که از حادثه عشق تر است.
باید دچار بود
دچار یعنی چه؟
دچار یعنی عاشق.
همیشه فاصله ای هست.
دچار باید بود.
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد.
و عشق..........
سفر به روشنی از خلوت اشیاست.
و عشق..........
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند.
نه صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق
در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند ان طرف روز
هوای حرف تو ادم را
عبور می دهد از کو چه های حکایت
ودر عروق چنین لحن
چه خون تازه محزونی است!
وصیت عشق
تا چند صباحي ديگر شايد پايان راه زندگي ام باشد ،
و يا شايد آغاز دوباره زندگي
آري من بيمارم ،
بيماري كه من مبتلا شده ام
پايانش مرگ است
تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن مي مانم
تا فرا رسد اميدي ندارم ،
تنها اميدم به خداست كه دواي دردم را برايم برساند
ميخواهم در اين لحظات
كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم چه زماني فرا مي رسد
وصييتي براي همگان بنويسم
پس بخوانيد وصييت من را در اين دفتر عشق
آهاي آدميان ،
به چشمهاي خود بياموزيد كه نگاه به كسي نيندازند ،
اگر نگاه انداختند عاشق نشوند
اگر عاشق شدند وابسته نشوند
اگر وابسته شدند مجنون نشوند
و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگي كنند
آهاي عاشقان
اينك كه پا به اين راه دشوار گذاشته ايد ،
با صداقت عشق را ابراز كنيد ،
تنها عاشق يك دل باشيد ،
تنها به يك نفر دل ببنديد ،
و با يكرنگي و يكدلي زندگي كنيد
آهاي عاشقان
به عشق خود وفادار باشيد ،
تا پايان راه با عشق باشيد ،
و از ته دل عشق را دوست داشته باشيد
آهاي عاشقان از تمام وجود عاشق شويد ،
و با اراده و اطمينان پا به اين راه بگذاريد
رسم عاشقي دروغ و خيانت نيست ،
رسم عاشقي صداقت است
پس سرلوحه و الگوي خود را صداقت قرار دهيد
آهاي عاشقان
نه لازم است مجنون باشيد و نه فرهاد ،
تنها خودتان باشيد ، همين و بس
آهاي عاشقان ،
ساده نباشيد ،
عشق را از ته دل بخواهيد
و انتظار عشق را حتي تا پاي مرگ بكشيد
آهاي عاشقان
عشق را براي قلبش بخواهيد
نه براي هوس و خوش گذارني
و گذراندن لحظه هاي زندگي
با هدف عاشق شويد
و با عشق نيز از اين دنيا برويد !
والسلام...!
من كه تسبيح نبودم ، تو مرا چرخاندي
مشت بر مهره تنهايي من پيچاندي
مهر دستان تو دنبال دعايي مي گشت
بارها دور زدي ذهن مرا گرداندي
ذكرها گفتي و بر گفته خود خنديدي
از همين نغمه تاريك مرا ترساندي
بر لبت نام خدا بود ، خدا شاهد ماست
بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندي
دست ويرانگر تو عادت چرخيدن داشت
عادتت را به غلط چرخه ايمان خواندي
قلب صدپاره من مهره صد دانه نبود
تو ولي گشتي و اين گمشده را لرزاندي
جمع كن!
رشته ايمان دلم پاره شده ست
من كه تسبيح نبودم ، تو چرا چرخاندي؟

چه کسی میگوید
که گرانی اینجاست ؟
دوره ی ارزانیست ،
چه شرافت ارزان ،
تن عریان ارزان ،
عشق ارزان و دروغ از همه چیز ارزانتر !

آخرین شعر مرا قاب کن و پشت نگاهت بگذار ،
تا که تنهایی ات از دیدن آن جا بخورد
و بداند که دل من با توست
در همین یک قدمی !
آنکه ویرانه شد از یار مرا می فهمد![]()
آنکه تنها شده بسیار مرا می فهمد![]()
چه بگویم که چنان از تو فرو ریخته ام![]()
که فقط ریزش آوار مرا می فهمد![]()
